دلم تنگه چشام بارونی و خیس
یارم رفته دیگه اون پیش من نیس
به یادش روزها را گریه کردم
دعا کردم خدا را سجده کردم
نمی دانم چرا او بی وفا شد
فقط دست من از دستاش جدا شد
فقط ای کاش در فکرم نباشه
مثه من بی نفس بی کس نباشه
دلم میخواست او برگرده اما
نمیشه رفته او تنهام حالا
اگر در یاد او من مرده باشم
اگر در قلب او تنها نباشم
نمی دونم چمه برگرده یا نه؟
بره با دیگری یا باشه با من؟
خدا میدونه تنها عشق من بود
تن و روح و تمام هستیم بود
همش در فکر او شعر می نویسم
آخه بهونه ای جز این ندارم
که اندازه ی عشقمو بدونه
تمام شعرمو تا ته بخونه
خدایا من گناهی که نکردم
دل او را که من تنها نکردم
فقط می خواستم با من بمونه
که قلب عاشقم تنها نمونه
تمام زندگیم و اون عوض کرد
برایم راحتی را جستجو کرد
ولی او رفته و تنها ترینم
نمی خوام زنده باشم بهترینم
بدون او دلم طاقت نداره
فقط بی مهر او دل کم میاره

این یکی از سروده های خودمه فقط نظر یادتون نره
|